پارت سوم :

نام و نام خانوادگی‌‌ام را یادداشت کرد. این‌‌بار شماره‌‌ام را برایش خواندم. وقتی داشت شماره‌‌ام را یادداشت می‌‌کرد با اضطراب لبم را گزیدم و نگران شدم!... یعنی نظرش در مورد فیلمنامه‌‌ام چه بود؟... حس می‌‌کردم اعتماد به نفسم به سرعت در حال پایین آمدن است!... چطور جرئت کرده بودم فیلمنامه‌‌ام را به چنین شرکت معتبری بیاورم؟... اگر رد می‌‌شد حتی دلم نمی‌‌خواست برای تحویل گرفتن آن به شرکت برگردم. با شنیدن صدای او رشته‌‌ی افکارم پاره شد:
ـ چند سالته؟
ـ بیست و دو.
ـ اولین فیلمنامه‌‌ته؟
ـ اولین فیلمنامه‌‌ی قابل قبولم، بله!
با صدای بلند خندید و به مبل تکیه داد! طوری که از جوابم پشیمان شدم و تا حدی هم خجالت‌‌زده اما به روی خودم نیاوردم تا اینکه با شنیدن جوابش قلبم به آرامش نشست:
ـ حسی که الآن داری رو خیلی خوب درک می‌‌کنم. نگران اینی چون سابقه‌‌ نداری فیلمنامه‌‌ت قبول نشه اما بذار خیالتو راحت کنم. برای من تجربه و سابقه‌‌ی فیلمنامه‌‌نویس اصلاً مهم نیست. مهم جذابیت و کشش متن فیلمنامه‌‌س.
با لبخندی آرام گفتم:
ـ چقدر خوب! تقریباً به هر دفتر سینمایی که سر زدم ناامیدم کردن.
با خنده‌‌ای که هنوز ته صدایش حس می‌‌شد، پرسید:
ـ بهت گفتن فقط فیلمنامه‌‌های خودشون رو می‌‌سازن؟
با سر تأیید کردم. مستقیم در چشمانم نگاه کرد و با لحنی اطمینان‌‌بخش گفت:
ـ اما تو این شرکت از این خبرا نیست. استعدادها کشف می‌‌شه و هر هنرمندی به حق خودش می‌‌رسه.
چقدر کلماتش انرژی‌‌بخش بودند!... اولین کسی بود که به من امید و دلگرمی داده بود استعدادم به هدر نمی‌‌‌‌رود... با لحنی پرسپاس گفتم:
ـ خیلی ممنونم. کی نتیجه رو اطلاع می‌‌دین؟
ـ تا آخر همین هفته.
در ذهنم فکر کردم امروز چند شنبه است و چند روز تا اعلام نتیجه باقی مانده. شنبه بود. یعنی تا آخر هفته باید صبر می‌‌کردم. حاضر بودم بیش از این هم صبر کنم اما جواب مثبت باشد. کیفم را برداشتم و از روی مبل برخاستم تا بروم که به ناگاه با شنیدن سؤالش بر جا میخکوب شدم:
ـ به بازیگری علاقه داری؟
خدایا! چرا این سؤال را از من ‌‌پرسید؟!... نکند ذهنم را خوانده بود؟!... چه کسی به او گفته بود دیوانه‌‌ی بازیگری هستم؟!... نگاه ناباورانه‌‌ام سمت او کشیده شد که با خونسردی خاصی در چشمان بهت‌‌زده‌‌ام می‌‌نگریست!... به یکباره پا از روی پا برداشت. از روی صندلی برخاست و با آن قد بلند مقابلم ایستاد. معلوم بود شنیدن جواب سؤال برایش فوق‌‌العاده مهم است که آنقدر با دقت نگاهم می‌‌کرد. گیج و متعجب پرسیدم:
ـ چرا اینو ‌‌پرسیدید؟!
ـ جواب بده! دوست داری یا نه؟
بازیگری بزرگ‌‌ترین آرزوی زندگی من و در عین حال دست‌‌نیافتنی‌‌ترین بود!... یک آرزوی ممنوعه که حتی نباید به آن فکر می‌‌کردم چه برسد وارد این حرفه شوم!... دلیلش هم آنقدر محکم بود که نمی‌‌توانستم نادیده‌‌اش بگیرم!... به علامت منفی سر تکان دادم و جواب دادم:
ـ نه! من فقط دوست دارم یه فیلمنامه‌‌نویس موفق بشم.
ـ حتی اگه بهت دستمزد بالا بدم؟
مات و مبهوت به صورت جدی او خیره مانده بودم!... چطور این پیشنهاد را به من داد؟... به دختری که حتی تست بازیگری هم نداده بود تا معلوم شود اصلاً استعداد بازیگری دارد یا نه؟!... لب‌‌هایم آرام تکان خورد:
ـ دارید شوخی می‌‌کنید؟
ـ وقتی پای مسائل کاری وسط بیاد من با هیچ‌‌کس شوخی ندارم.
ـ چرا من؟!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آنجلا

    0

    چه داستان قشنگی😊

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡

    ۷ ماه پیش
  • Tara

    0

    چون ازت خوشش اومده

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا علمی

    0

    نه تا اینجا بسیار عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۱۱ ماه پیش
  • ساناز

    0

    💚🤍🩵❤️🧡💙🤎💛💜🩶

    ۱۱ ماه پیش
  • محدثه

    1

    خیلی خوب بود

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    ذوق مرگ نشه دخترمون از خوشحالی 😁بازیگری که دیگه بماند

    ۱۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😊

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!